در دنیای پیچیده روانشناسی، جایی که رویکردهای بیولوژیکی و کاربردی اغلب از یکدیگر دور میمانند، کتاب “مقدمهای بر روانشناسی تکاملی مثبت” نوشته گلن گاهر (۲۰۲۳، انتشارات کمبریج) یک نوآوری ارزشمند به حساب میآید. این اثر تلاشی هوشمندانه برای پیوند دو حوزه مهم روانشناسی است: روانشناسی تکاملی که به ریشههای زیستی رفتارهای انسانی میپردازد و روانشناسی مثبت که بر شکوفایی، شادی و کیفیت زندگی تمرکز دارد. اما چرا این ادغام اهمیت دارد؟ آیا واقعاً میتوان از مفاهیم داروین برای حل معضلات مدرنی مانند اضطراب و تنهایی بهره برد؟ این مقاله به بررسی عمیقتر این کتاب میپردازد و نشان میدهد که چگونه درک گذشته تکاملی ما میتواند چراغ راهی برای داشتن یک زندگی پربارتر در دنیای امروز باشد.
روانشناسی تکاملی همواره با نوعی بدبینی و سوءتفاهم روبهرو بوده است. بسیاری از روانشناسان، این رویکرد را به دلیل جبرگرایی زیستی آن رد کردهاند، چرا که تصور میکردند رفتارها را تنها محصول انتخاب طبیعی میداند و به ظرفیت انسان برای تغییر بیتوجه است. گلن گاهر، استاد روانشناسی تکاملی در دانشگاه ایالتی نیویورک، اشاره میکند که این حوزه اغلب به عنوان “جزیرهای منزوی” شناخته میشود که تمرکز آن بر جنبههای تاریکتر طبیعت انسان، مانند رقابت، خشونت و بقا است. در مقابل، روانشناسی مثبت که بنیانگذار آن مارتین سلیگمن است، دقیقاً مسیری مخالف را طی میکند: این رویکرد به دنبال تقویت نقاط قوت انسان، از جمله شادی، روابط معنادار و هدفمندی است.
کتاب گاهر با در هم آمیختن این دو دیدگاه، این شکاف را پر میکند. او استدلال میکند که با نگاهی تکاملی، میتوانیم درکی عمیقتر از مفهوم “زندگی خوب” پیدا کنیم. به عنوان مثال، اگر بدانیم که مغز ما برای زندگی در جوامع کوچک شکارچی-گردآورنده تکامل یافته، راحتتر میفهمیم که چرا در کلانشهرهای مدرن، احساس گمگشتگی و انزوا میکنیم. این ادغام نه تنها نگرش متخصصان را تغییر میدهد، بلکه ابزارهای عملی را نیز در اختیار افراد عادی قرار میدهد تا رفتارهای خود را بهبود بخشند. گاهر در کتاب قبلی خود با عنوان “روانشناسی تکاملی مثبت: راهنمای داروین برای زندگی غنیتر” (۲۰۱۹) نیز تأکید کرده بود که این رویکرد میتواند به جوامع کمک کند تا مشکلات اجتماعی را با دیدی تکاملی حل کنند.
“ناهماهنگی فرگشتی”: مشکلات مدرن با مغز پارینه سنگی
مفهوم اصلی کتاب، “ناهماهنگی فرگشتی” (evolutionary mismatch) است. این اصطلاح توضیح میدهد که چرا بسیاری از مشکلات روانی و اجتماعی امروز ما ناشی از عدم انطباق بین محیط تکاملی انسان و دنیای مدرن است. مغز ما در دوران پلیستوسن (عصر حجر) شکل گرفته است، زمانی که زندگی در گروههای کوچک، با فعالیت بدنی مداوم و روابط اجتماعی نزدیک معنا پیدا میکرد. اما در قرن بیستویکم، ما در محیطی پر از فناوری، شهرنشینی و سبک زندگی کمتحرک زندگی میکنیم.
گاهر مثالهای متعددی را برای روشن شدن این مفهوم ارائه میدهد: تنهایی مزمن در شهرهای بزرگ، جایی که افراد هزاران نفر را “میشناسند” اما روابط عمیق و واقعی ندارند؛ اضطراب ناشی از استرسهای دائمی که در گذشته برای فرار از شکارچیان کاربرد داشت اما امروز به افسردگی ختم میشود؛ و حتی مشکلات تغذیهای، مانند تمایل شدید به غذاهای فرآوریشده که ریشه در برنامهریزی مغز ما برای جستجوی قند و چربی در دوران قحطی دارد. همانطور که داگلاس کنریک در کتاب خود با عنوان “حل مشکلات مدرن با مغز عصر حجر” اشاره میکند، ما در حال تلاش برای حل مسائل پیچیده امروزی با ابزارهای کهن هستیم که اغلب به شکست منجر میشود. برای درک بهتر، به چند نمونه عملی نگاه کنیم:
ورزش و رژیم غذایی: اجداد ما برای بقا مجبور به حرکت مداوم بودند، اما سبک زندگی پشتمیزی مدرن منجر به چاقی و بیماریهای قلبی میشود. گاهر پیشنهاد میکند با شبیهسازی شرایط گذشته، مانند پیادهروی روزانه یا پیروی از رژیمهای غذایی طبیعی، این ناهماهنگی را کاهش دهیم.
روابط اجتماعی و سیاست: در گروههای کوچک گذشته، سیاست بر پایه همکاری مستقیم بود، اما در جوامع بزرگ امروزی، این امر به قطبیسازی و نابرابری اجتماعی میانجامد. گاهر در مقالهای جدیدتر (۲۰۲۴) نشان میدهد که چگونه درک این ناهماهنگی میتواند به مبارزه با نابرابریها کمک کند.
رسانههای اجتماعی: پلتفرمهایی مانند اینستاگرام با تقویت مقایسه اجتماعی، مغز ما را فریب میدهند تا فکر کنیم در یک قبیله بزرگ هستیم. اما فقدان روابط واقعی به جای تعامل عمیق، اغلب منجر به افسردگی میشود.
این ناهماهنگیها نه تنها مشکلات فردی، بلکه معضلات اجتماعی گستردهای را نیز ایجاد میکنند. آمار نشان میدهد که نرخ افسردگی در جوامع شهری تا ۲۰% بالاتر از جوامع روستایی است که بخشی از آن به همین عدم انطباق بازمیگردد.
“عدد دانبار”: محدوده روابط اجتماعی در عصر مدرن
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، بحث درباره روابط اجتماعی است. گاهر به مفهوم “عدد دانبار” اشاره میکند؛ مفهومی که رابین دانبار، انسانشناس بریتانیایی، در دهه ۱۹۹۰ مطرح کرد. این عدد، حدود ۱۵۰، نشاندهنده حداکثر تعداد روابط اجتماعی پایداری است که یک انسان میتواند حفظ کند، و این بر اساس اندازه نئوکورتکس مغز ما که از نخستیها به ارث رسیده، تعیین میشود.
در دوران شکارچی-گردآورنده، گروهها معمولاً بین ۳۰ تا ۵۰ نفر بودند و روابط نزدیک و پایداری داشتند. اما در شهرهای مدرن، ما با هزاران نفر در ارتباطیم، بدون اینکه عمق لازم را داشته باشیم. این امر حتی در میان انبوه جمعیت، منجر به تنهایی میشود. دانبار استدلال میکند که زبان به عنوان جایگزینی برای نظافت فیزیکی تکامل یافته تا مدیریت گروههای بزرگتر را ممکن سازد، اما این ظرفیت همچنان محدود است.
البته این مفهوم از انتقاداتی نیز بینصیب نبوده است: مطالعات سال ۲۰۲۱ نشان میدهند که عدد دقیق ممکن است بین ۱۰۰ تا ۲۳۰ متغیر باشد و عوامل دیگری مانند رژیم غذایی یا تهدیدات خارجی نیز در آن مؤثر هستند. با این حال، کاربردهای عملی آن بسیار جالب است. به عنوان مثال، شرکتهایی مانند Gore & Associates ساختمانهای خود را به ۱۵۰ کارمند محدود میکنند تا بهرهوری افزایش یابد، یا حتی در شبکههای اجتماعی مثل فیسبوک، مطالعات نشان میدهند که کاربران واقعی تنها حدود ۱۵۰ دوست نزدیک دارند.
گاهر با تلفیق این ایده با روانشناسی مثبت، نتیجه میگیرد که برای شکوفایی و خوشبختی، تمرکز بر روی روابط عمیق در این محدوده (مانند حلقه داخلی ۵ تا ۱۵ نفره) ضروری است. او پیشنهاد میکند که استراتژیهایی مانند کاهش استفاده از شبکههای مجازی و تقویت روابط واقعی میتواند در این زمینه کمککننده باشد.
به عنوان جمعبندی پایانی میتوان گفت، گاهر به ما یادآوری میکند که گذشته تکاملی ما نه یک زنجیر، بلکه یک راهنما است. با درک ناهماهنگیهای فرگشتی، میتوانیم زندگیمان را بازطراحی کنیم: ورزش کنیم، روابط عمیقتری بسازیم و بر آنچه واقعاً ما را شاد میکند تمرکز کنیم. اگر به دنبال راهی برای رهایی از دامهای زندگی مدرن هستید، این کتاب نقطه شروع فوقالعادهای است. شاید وقت آن رسیده که مغز پارینهسنگی خود را با ابزارهای امروز هماهنگ کنیم؛ وعدهای که روانشناسی تکاملی مثبت آن را محقق میکند.




نظرات