برای درک ماهیت اخلاق، تنها شیوه موجود این نیست که به سراغ بندهای قانون اساسی، کتب الهیات یا متون فلسفی برویم؛ گاهی کافی است بیطرفانه به زندگی جمعی بونوبوها خیره شویم. این نخستیسان، در میان خویشاوندان نزدیک انسان، بیش از همه به صلحطلبی، آشتیجویی و همدلی شهره است. فرانس دِ وال در کتاب «بونوبو و آتئیست» دقیقاً از همین نقطه جستجوی خود را آغاز میکند: اگر اخلاق خصیصهای منحصراً انسانی است، آیا ریشههای آن را باید تنها در بستر ادیان جستوجو کرد؟ یا اخلاق پدیدهای بس کهنتر است که پیش از بنای معابد و نگارش متون مقدس، در بطن حیات اجتماعی جانداران تکامل یافته است؟
نخستیشناسان بسیاری در طی قرن اخیر تلاش کردهاند تا گره از رفتارهای این خویشاوندان نزدیک انسان بگشایند، اما برای عموم مردم این واژه یاداور نامهای انگشتشماری است. افرادی جین گودال، رابرت ساپولسکی و البته فرانس دِ وال
دِ وال در این کتاب خود با تکیه بر مشاهدات موشکافانه خود از رفتار بونوبوها و شامپانزهها، بحثی عمیقاً انسانی را پیش میکشد: ما چگونه به موجوداتی اخلاقمند بدل شدیم؟ آیا اخلاق امری تحمیلشده از بیرون است یا در امتداد طبیعتِ اصیل ما شکل گرفته است؟
در روایتهای غالب از طبیعت انسان، معمولاً با دو تصویر متضاد روبهرو میشویم: انسان یا موجودی ذاتاً خودخواه و پرخاشگر است، یا موجودی است که اخلاقیات را همچون لباسی عاریتی از مجرای دین و قانون بر تن کرده است. دِ وال این تقلیلگرایی را رد میکند. او با ارجاع به بونوبوها نشان میدهد که طبیعت، خود آبستن رفتارهایی است که بهشکلی شگفتانگیز پایههای اخلاق انسانی را تداعی میکنند: همدلی، دلجویی، مصالحه، مراقبت از ضعیفترها و مدیریت تنشها بدون توسل به خشونت.
بونوبوها، برخلاف شامپانزهها، با روابطِ نرمتر و پیوندهای اجتماعی پایدارشان شناخته میشوند. در جامعهی آنها نوعی نظم جمعی حاکم است که بقای خود را نه در «حذف» خشونت، بلکه در «مهار» آن مییابد. دِ وال از این تفاوت استنتاج میکند: اخلاق لزوماً با ظهور تمدن متولد نشده است. بخش عمدهای از آن، بسیار پیشتر در بدن موجودات اجتماعی ریشه دوانده بود؛ درست در همان نقطهای که بقا در گرو همکاری بود، و همکاری بدون حساسیت نسبت به دیگری امکانپذیر نمیشد.
با اینکه عنوان انتخابی دِ وال ممکن است در نگاه نخست تداعیگر تقابل سنتی و سیریناپذیر دین و آتئیسم باشد، اما برخلاف اندیشمندانی چون سم هریس یا ریچارد داوکینز،دِ وال در تمام طول کتاب تلاش میکند بدون قرارگیری در یک جبهه این نبرد، صرفاً بر پایه نتایج دههها پژوهش در زمینه نخستیان به بررسی بنیادینتر خاستگاه و ریشههای اخلاق بپردازد.
استدلال دِ وال این است که اخلاق در شکلهای اولیهاش، نیازی به فرض یک ناظر فراطبیعی نداشته است. موجودات اجتماعی برای تداوم همزیستی خود، ناگزیر از خلق سازوکارهایی برای کاهش تنش، جبران آسیبها و بازسازی اعتماد بودهاند؛ همان سازوکارهایی که بعدها در ادبیات دین و فلسفه، نام «اخلاق» به خود گرفتند.
نکته حائز اهمیت این است که دِ وال در پی نفی یا تحقیر دین نیست. او بیان میکند که اخلاق در انحصار هیچ نهادی نیست. اگر دین در طول تاریخ نقش مهمی در صورتبندی اخلاقِ بشری ایفا کرده، این نقش بر بستری از پیشموجود استوار شده است: بستر تکاملیِ همدلی، پیوند اجتماعی و حساسیت به رنج دیگری. این نگاه، راه سومی را پیش پای خواننده میگذارد؛ اخلاق نه امری صرفاً الهی است و نه کاملاً قراردادی، بلکه تداومِ طبیعی و فرهنگیِ زیستِ جمعی است.
د وال در این کتاب نیز همچون اثر دیگرش «عصر همدلی» یادآوری میکند که همدلی یک احساسِ تزئینی یا چاشنی افزوده در حیات انسانی نیست؛ بلکه یک توانمندیِ کارکردی، ابزاری برای بقا و سپری در برابر فروپاشی جوامع است. از این منظر، اخلاق هوشمندانهترین پاسخ طبیعت به چالشهای زیستِ جمعی است. البته دِ وال اسیر سادهانگاری نمیشود؛ او واقف است که انسان ظرفیت توأمانِ خشونت و شفقت را داراست. از این رو، کتاب او از خوشبینیِ خام و بدبینیِ افراطی فاصله میگیرد و انسان را موجودی میبیند که اخلاق را بهتدریج، در کوره تجربه و زیستن با دیگران آموخته است. او نشان میدهد که اخلاق پیش از آنکه «بیان» شود، «زیسته» شده است.
برای انسانِ امروز که از بحران بیاعتمادی و خشونتهای نهادینه رنج میبرد، این کتاب حاوی یک پیام صریح است: هیچ جامعهای بدون ظرفیت همدلی پایدار نخواهد ماند.شاید درس بزرگ بونوبوها برای ما همین باشد که: صلح، محصول زندگی بدون تعارض نیست، بلکه ثمرهی مهارت جمعی مدیریت این تعارض هاست.
نظرات